تبليغاتX
حبه انگور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
درخشان باش!

حالا شما اسمش را بگذار خود شیفتگی، بگذار هر چی، ولی اگر یک کوچولو به من نزدیک باشی، بی شک می‌دونی که من چقدر عاشق درخشیدنم!

عاشق یک روز درخشان، یک حس درخشان، کلاً درخشیدن، درخشش!

حالا در چنین موقعیتی، وقتی این درخشیدن دیده نشود، چه حسی باید پیدا کنم؟

وقتی من هر چی که می توانم تلاش می‌کنم که دیده بشوم، ولی دیده نمی‌شوم، حق ندارم کم کم بی تفاوت بشوم؟

حق ندارم دیگه حرف نزنم؟

حق ندارم بروم پی کار خودم و بشینم کل ساعت را با سارا بخندم؟


مسلماً حق دارم!

پ.ن. راستی پریشب که زیور خانوم برای شریفه وقت سفارت گرفته بود، بد جوری دلم می‌خواست جای شریفه باشم، کاش می‌شد!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 11:40 بعد از ظهر | 
این روزها و آنفولانزای نوعِ خ!
اگر از این مطلب بگذریم که چطور ممکنه بانکی که تازه دارد تاسیس می شود، ت اول شعارش تجربه باشد که ندارد، دیگه از این مطلب نمیشه گذشت که مردم، بچه هاشان را به خاطر ترس از آنفولانزای نوع خ، خانه نشین کرده اند و بچه ها هم از صبح تا شب بازی و عشق و حال!

حالا شما بگو واکسن این آنفولانزا کشف نشده، اصلاً بگو کشف خود آنفولانزا هم زیر سئوال است، باکی نیست!!! ما که همه دوستداران گوسفندیم و صبح ها با هم می رویم چرا!

چه غمی هست؟ تا شقایق هست، زندگی باید کرد! برای حال گوسفندها هم خیلی خوب است!

اصلاً اون عناصر معلوم الحال و دست راست اجنبی هم که بغل گوشمان آن قدر بلند فریاد می زدند که کل شرکت، ریخت وسط کوچه که ببیند چه خبر شده، را فرض می کنیم که ندیدیم! ما که اصلاً صدایشان را نشنیدیم!

اصلاً مگر غیر از این است که همه ما بالقوه عناصر معلوم الحال هستیم؟!


به قول شاعر، چشم ها را باید شست، هیچی را نباید دید!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 11:28 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar