تبليغاتX
حبه انگور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دنیا دو روز است!

دیدین وقتی آدم کلافه میشه، چقدر حالش بد است؟

یکی از بدترین مواقع کلافگی، موقعی است که طرف هیچ طوری نمی فهمد که چی میگی و مدام بر حرفش پافشاری می‌کند!

آدم معمولاً در موقع کلافگی ممکن است تصمیمات نامعقول بگیرد!

ممکن است به عقل محل نگذارد، قفل کند، یک سری حرف نامربوط بزند...

بدترین حالتش این است که کاری کند که دیگه نشود درستش کرد!


پس یک نفس عمیق بکش، دوباره فکر کن!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 10:39 بعد از ظهر | 
استعداد درخشان!

حالا شما اسمش را بگذار خود شیفتگی، بگذار هر چی، ولی اگر یک کوچولو به من نزدیک باشی، بی شک می‌دونی که من چقدر عاشق درخشیدنم!

عاشق یک روز درخشان، یک حس درخشان، کلاً درخشیدن، درخشش!

حالا در چنین موقعیتی، وقتی این درخشیدن دیده نشود، چه حسی باید پیدا کنم؟

وقتی من هر چی که می توانم تلاش می‌کنم که دیده بشود که چقدر کار کرده ام، ولی دیده نمی‌شود، حق ندارم کم کم بی تفاوت بشوم؟

حق ندارم دیگه حرف نزنم؟

حق ندارم بروم پی کار خودم و بشینم کل ساعت را با سارا بخندم؟


مسلماً حق دارم!

پ.ن. راستی پریشب که زیور برای شریفه وقت سفارت گرفته بود، بد جوری دلم می‌خواست جای شریفه باشم، کاش می‌شد!


برای روشن شدن افکار عمومی، به قول دوستان، بعد التحریر:

من منظورم اون نوع دیدن که نصفتان برداشت کردید نبود، اصلاً این حرفا به گروه خونی من نمی‌خورد!

منظورم زمانی است که واقعاً در مورد یک موضوعی زحمت کشیده ام و وارد هستم، در چنین مواردی وقتی استاد، من را نمی‌بیند، خیلی خوشم نمی‌آید، دلم می‌خواهد ببیند که چقدر زحمت کشیده ام، گرچه که برای اون نبوده، ولی لااقل ببیند که من توانسته‌ام شاگرد خوبی باشم، توانستم سربلندش کنم!

حالا لزوماً منظورم استاد دانشگاه نیست، فرض کن معلم یک کلاس فوق برنامه، مثلاً کانچو! حتی گاهی رئیس بزرگ!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 11:40 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar